|
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را
در کنارپایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:
من کور هستم لطفا کمک کنید
. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط
چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون
اینکه از مرد کوراجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و
اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را
ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که
کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای
قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است
که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه
نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به
شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی
او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید
خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر
بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید
این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.
برگرفته از رزهای صورتی

بترسید از خدایی که در پیشگاه او حاضرید واختیار شما در دست اوست
آگاه باشید ان کس که تقوا پیشه کند واز خدا بترسد .از فتنه ها نجات می یابد
پس به سوی قیامت بشتابید وپیش از آن که مرگ فرا رسد آماده باشید
شما امروز به جای کسانی زندگی می کنید که قبل از شما بودند و ناگهان رفتند
و پس از مرگ تقاضای بازگشت به دنیا کردند.
دنیا خانه اصلی شما نیست.
یا حق
[+] نوشته شده در 87/02/18 توسط میرحسین |
|